تبليغاتX
یادداشتهای میثم رشیدی مهرآبادی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
چهارشنبه گذشته (۲۴/آبان) توفیق داشتم تا بع از دیدن فیلم میم مثل مادر به همراه چند نفر از برندگان مسبقه اخیر، به سالن سیدالشهدا(ع) رفتم و در مراسم دهمین دوره انتخاب کتاب سال دفاع مقدس شرکت کردم. جای شما خالی...

همه دوستانی را که مدتها بود ندیده بودم، زیارت کردم. از استاد امیرحسین فردی گرفته تا رضا امیرخانی و سرهنگ رستمی.

       

حتی زیارت برادر صفار هرندی هم بعد از مدتها لذت بخش بود...

اتفاقا در این مراسم از نشر مجنون( به مدیریت رفیق عزیزمان برادر امیرحسین انبارداران، رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی قشم) هم به عنوان ناشر برگزیده شهرستانی تقدیر شد.

این همه بهانه ای شد تا به چند شب پیش برگردم که برادر انبارداران ساعت ۱۱ شب به دفتر کارم آمد تا قبل از رفتنش به قشم، دیداری تازه کنیم و همچنین از خاطرات همراهی اش با آقا در سفر سمنان برایم تعریف کند... 

می گفت: رفته بودیم خانه شهید. گفتیم از روایت فتح آمده ایم برای مصاحبه. گزارشمان را که گرفتیم از مادر شهید پرسیدم: اگر آقا به خانه تان بیاید چه می کنید؟! شوکه شد و دوهزاری اش افتاد! دیگر گریه امانش نداد. اسپند را که دود کردند، در باز شد و آقا آمدند. در یک لحظه، محافظها در همه اتاقها را قفل کردند و هرگونه تردد ممنوع شد. خوشبختانه ما به بهانه مصاحبه، همه وابستگان درجه یک ۲ شهید خانواده را جمع کرده بودیم...آقا قرار بود آن روز به ۳ خانه شهید بروند و بچه های خبرنگار و نویسنده هم سه گروه شدند. گروه ما از همه کاملتر بود...

حاج امیرحسین انبارداران آنقدر دوستانه و بی ریا خاطراتش را تعریف می کرد که احساس می کردم من هم در آن سفر بوده ام... راستی حاج امیرحسین می گفت: امسال (۱۹/آذر) عازم حج تمتع است. خوش به حالش و به حال همه حاجیان حقیقی... دعای ما و شما بدرقه راهش! 

+ نگاشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:28 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
راستش نسبت به بعضی اخباری که از دولت به من میرسه از همه شما نگران ترم ولی برخی از اخبار اونقدر امیدوارم میکنه که جایی برای نگرانی نمی مونه! 

 

شما هم برای این مرد دعا کنید...

+ نگاشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 22:4 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دوستان زيادي درخواست كردند كه جواب مسلبقه رو هم بدهم ولي واقعيت اينه كه جواب مسابقه خيلي مهم نيست...

هدف اصلي من اين بود كه دوستان واقعي ام رو بشناسم... همون هايي كه براي ديدن عكس چندين با به وبلاگ من سر زده بودند ولي متاسفانه عكس مورد نظر در دسترس نبوده...

به هر حال جهت اطلاع دوستان عرض ميكنم كه ايشون، آقاي احمد جولايي، دبير سي و ششمين جشنواره بين المللي فيلم رشد بودن. همين!!!

گلشیفته فراهانی در "میم مثل مادر"ضمنا برندگاني كه در شهرستان هستن مي تونن فيلم ميم مثل مادر رو در نزديكترين سينماي محل سكونتشون ببينن و با ارائه لاشه بليط، مبلغ اون رو دريافت كنن...

+ نگاشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 12:40 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
هیئت داوران اولین دوره مسابقات وبلاگ من، اسامی برندگان این دوره را بدین شرح اعلام می دارد.

ضمن تشکر از اهتمام برادران مرتضی شیمیایی و محمدجواد مزارعی(جام تجلی) و خواهر ساره، خواهر باران، همسخن عزیز و دیوونه وبلاگ نشین(!) در پاسخگویی به سئوال مسابقه و همچنین پوزش از اشکالات فنی رخ داده در روند مسابقه، عزیزان زیر به عنوان برگزیده معرفی می گردند:

۱- احمد عزیز(حدیث نفس) به خاطر شرکت سریع در مسابقه و نزدیک بودن جواب.

۲-هری پاتر عزیز

۳- حاتمی عزیز

۴- خواهر بنت الهدی صدر(متهم در دادگاه رسمی) به خاطر عنایت ویژه به مسابقه.

۵- خانم کپی عزیز

۶- خواهر دریا به خاطر گذشت فداکارانه از جایزه به نفع دیگران!

۷- خواهر بهاره

۸- خواهر الهه شعبانی

۹- خواهر لیلا به خاطر نگاه شرعی و حلال به مسابقه!

۱۰- برادر سید علی به خاطر اینکه دیرش شده بود و باید هر چه زودتر جایزه را دریافت می کرد!

به منظور حمایت از سینمای ملی و اشاعه فرهنگ دفاع مقدس و همچنین گرفتن یک دل سیر گریه آبدار(!) از برندگان عزیز، بلیت تماشای یک سئانس فیلم "میم مثل مادر" ساخته رسول ملاقلی پور در سالن شماره یک سینما فلسطین تقدیم می گردد. برندگان میتوانند جهت رزرو زمان تماشای فیلم، حداکثر تا تاریخ ۳۰/۸/۱۳۸۵ با دبیرخانه دائمی مسابقات وبلاگ من(!) با شماره  ۰۹۳۲۹۴۶۷۷۳۱ تماس حاصل فرمایند.

لازم به ذکر است پس از تاریخ ذکر شده، امکان اهدای هدایا موجود نمی باشد!!!

+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:51 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
به نظر شما این آقایی که عکسشون رو می بینید، مشغول چه کاری هستند و مدرکشون چیه؟

به همه دوستانی که نظراتشون به واقعیت نزدیک باشه جایزه میدم...
نشونی سایت یا ایمیل یادتون نره... بالاخره یه جوری باید بهتون اعلام کنم که برنده شدید یا نه...(فرصت تا ۲۰ آبان)...
+ نگاشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 18:45 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
خواهرم ساره تو وبلاگش نوشته بود:

چند ماهی می گذرد

اما من هنوز

ماهی کوچک تنگ توام...

خیلی لذت بردم... عکس زیبای فارس، جمله رو به خوبی تکمیل کرد...

+ نگاشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:44 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
همیشه ایستاده...

همیشه خندان...

همیشه مردمی...

نظر شما چیه ؟!

این چند عکس تقدیم به دوستداران دکتر خصوصا احمدک عزیز...!

+ نگاشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 9:43 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
مثل اینکه من هم چشم خوردم! منظورم جریان آپ کردن وبلاگه... این چند روز تاخیر فقط برای انتشار نشریه روزانه  سی وششمین جشنواره بین المللی فیلم رشد بود... شکر خدا اولین شماره اش در آمد و کار دوستانم در تحریریه برای شماره های بعدی با قوت تمام ادامه داره...آقای مجتهدی با مردم خداحافظی کرد

امروز صبح در گوشه ای از این دنیای مجازی(اینترنت) چشمم به مطلب و عکسی خورد که نمی تونستم از اون بگذرم...

در این چند وقت که به همت بچه های شبکه قرآن، سیمای این عالم روحانی رو می بینم، توی هر منبر ایشون، پاسخ یکی از سئوالات اساسی ام در حوزه دین رو میگیرم...

یادش بخیر اون سحرهایی که با پدرم به مدرسه مجتهدی می رفتیم تا ایشون پای درس آیت الله حاضر بشه...من هم توی ماشین انتظار میکشیدم... انتظاری که اصلا سخت نبود...

سالها بعد هم برای اولین بار و برای شروع زندگی مشترک با همسرم، خانه ای رو اجاره کردم که برای دکتر نصیری، مدیر مدرسه مجتهدی بود... خدا خیرش بده، از همنشینی با آیت الله خیلی بهره برده بود... مشاور املاک می گفت: دکتر نصیری خانه اش را به هر کسی نمی دهد... یک روز من و خانواده ام را دید و گزینش کرد ...و امضاش نشست پای قرارداد ...

اینها همه بهانه ای بود برای اینکه یادمان نره این علما، ستونهای امنیت و آرامش جامعه ما هستن... برای سلامتی شون دعا کنیم تا همچنان خداوند به خاطر آنها، بلاهای ریز و درشت را از سر ما و کشورمون دور کنه... راستی پیرمرد چقدر دوست داشتنی است...   

+ نگاشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 8:24 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
  بعد از نوشتن پست قبلی به خاطر قطع بودن خط اینترنت در دفتر کارم(دفتر بولتن جشنواره فیلم رشد در سینما فلسطین) فرصتی شد تا فیلم زیبای میم مثل مادر رو ببینم... دیدن این فیلم رو به شما هم توصیه می کنم... مطمئنم پشیمون نمی شید...

و به قول رسول ملاقلی پور در تیتراژ ابتدای فیلم: تقدیم به تمام مادران...

این هم چندتا عکس برای ترغیب شما به دیدن این فیلم...

رسول ملاقلی پور، بار دیگر فیلمی متفاوت ساخته است...

گلشیفته فراهانی در "میم مثل مادر"

گلشیفته فراهانی در باغ بهشت به همراه فرزندشیمیایی اش، سعید... 

گلشیفته فراهانی در "میم مثل مادر"

گلشیفته فراهانی و علی شادمان( در نقش سعید) در حال همنوازی بسیار زیبای ویلن...

 جمشید هاشم پور در نقش یک مسیحی که بعد از جنگ، به خانه باز نگشت!...

+ نگاشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 6:4 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
آخرین اخبار رسیده حکایت از افتتاح سایت رفیق عزیزم محمدجوادمزارعی با عنوان جام تجلی داره...

مبارک باشه جواد جون ...

+ نگاشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 20:30 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

اول یه معذرت خواهی از اینکه نتونستم دیروز وبلاگم رو آپ کنم... پیش شماره اول نشریه روزانه سی و ششمین جشنواره بین المللی فیلم رشد باید چاپ می شد و من و دوست عزیزم «محمد پیروزمند» از 9صبح تا 9شب مشغول اون بودیم...

شکر خدا امروز ظهر که چاپ شد، نظر دوستان جشنواره مساعد بود و همه از طراحی نشریه تعریف می کردن... مطالبش هم که زحمت جمعی خواهرانم اعظم سادات جعفرآبادی،  ساره گودرزی،  سیده زهرا جعفرآبادی به همراه عکسهای خوب سمانه غلام نژاد بود... خواهرهای خوبم که همگی از فرصت استفاده کرده و به مسافرت رفته بودن و اصطلاحاً «علی مونده بود و حوضش!!!» ولی با این حال امیدوارم که بهشون خوش بگذره و با انرژی بیشتری هفته بعد رو که خیلی حجم کارها زیاده، شروع کنن! ضمناً هرچه گشتیم دنبال خانم عباسپور برای ترجمه متن نشریه به انگلیسی، پیدا نشد که نشد... خلاصه مجبور شدیم زحمتش رو بدیم به خانم شیما جلالیان (با اون آدرس ایمیل زیبا و سئوال برانگیزشون...)!

راستی یادم نرفته از مهمونی روز عید براتون بگم! جاتون خالی از دکتر محمدی (نماینده مردم آباده، بوانات و خرم بید در مجلس) گرفته تا دکتر رجب صمدی( مدیرکل دفترآسیبهای اجتماعی سازمان بهزیستی) و دکتر محمد صادق کوشکی(استاد دانشگاه و منتقد سرسخت معضلات سیاسی و اجتماعی و...)همه جمع بودن.

دکترمحمدی 

 سالی یک با زیارت این دوستان که فوق العاده متواضع و دوست داشتنی اند، از توفیقات پنهان صبحانه روز عید منزل حاج آقا هنروره!

دکتر محمد صادق کوشکی

از اخبار داغ صبحانه امسال، کاندیدا شدن دکتر کوشکی برای انتخابات میاندوره ای مجلس بود... چند دقیقه ای هم دکتر کوشکی با دکتر محمدی، دونفری پچ-پچ می کردند که احتمالا درباره همین موضوع بود... خلاصه اینکه چند شب پیش طی یک تماس تلفنی به دکتر قول دادم که با تمام توانم برای ورودش به مجلس تلاش کنم و مشاوره بدم(!)... دکتر می گفت برای صدتا رای روی من حساب کرده ولی امیدوارم که خیلی بیشتر از اینها براش رای جمع کنم...

درباره دکتر کوشکی به زودی مطالب بیشتری براتون می گم و ان شاء الله یه گفتگوی مفصل هم با ایشون ترتیب می دم که بقیه دوستان هم در صورت تمایل تو وبلاگشون از اون استفاده کنن...

مثل اینکه مطالب امروزم زیاد شد... فعلا تا فردا...

+ نگاشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 17:37 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
عیدتان مبارک...

 جای شما خالی با کوچولوی عزیزم (فاطمه) و مادرش، سوار بر رخش طلایی مان عازم مصلای تهران شدیم و چند دقیقه مانده به نماز، رسیدیم...

بعدش هم بن بست دوم و منزل حاج آقا هنرور... جاتون خالی همین الان سفره صبحانه جمع شد... جرئیاتش باشد برای بعد... فی المجلس از رایانه منزل حاج آقا دارم آپ می کنم و فرصت چندانی ندارم...علی الحساب دوباره عیدتان مبارک... سر سفره ناهار یاد ما هم باشید... 

+ نگاشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:42 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
قول داده بودم امروز از کوثر پیروزمند برایتان بگویم...

وقتی محمد زنگ زد، صدایش خوشحال نبود... فقط خیلی سریع گفت که نوزادش به دنیا آمده است... از ویژگی لحنش که سابقه نداشت، ترسیدم... به همسرم که گفتم، او هم نگران شد... تماس بعدی مشخص کرد که کوثر پیروزمند، چند روزی زودتر از موعد به دنیا آمده و هنوز، ریه هایش شکل نگرفته. از دردسرهای بستری کوثر در بیمارستانهای تهران که بگذریم، می رسیم به اینجا که چند روزی است وضعیت او ثابت مانده و محتاج دعای خیر همه ماست... مایی که برای آن نوزاد دوست داشتنی، هیچ کاری نمی توانیم انجام بدهیم، جز دعا...

بیایید در آستانه شب عید فطر که احتمال شب قدر بودنش می رود، کوثر عزیز و همه بیماران را دعا کنیم...

پریشب که خانه شان بودم، غم عجیبی در نگاه محمد و همسرش جاخوش کرده بود... نمی دانستم چگونه با آنها همدردی کنم... خدا خدا می کردم که نوزادم، فاطمه بخوابد تا نخواهم پیش آنها سرگرم او بشوم... همینطور هم شد... از اول خوابید تا آخر...آبرو داری کرد!

امروز که به محمد زنگ زدم، گفت:فردا (که احتمالا عید فطر باشد) قرار است کوثر را مرخص کنند.

حالا دیگر قطره های اشک، نمی گذارد مانیتور را ببینم! تافردا... 

  

راستی جای شما را در محفل دوستانه حاج آقای هنرور و خانم رجایی فر خالی می کنم... همین الان یکی از دوستان تماس گرفت و دعوت حاج خانم را ابلاغ کرد! جزئیات صبحانه روز عید را یا فردا، یا پس فردا برایتان می نویسم... جای شما در خانه باصفای بن بست دوم، خالی...

+ نگاشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:45 به قلم میثم رشیدی مهرآبادی |