در غرفه «گزارش جامعه» زیارتتون می کنیم...
![]()
۱ تا ۱۰ آبان - ۹صبح تا ۹ شب
مصلی بزرگ امام خمینی(ره) - سالن وبسایت ها و وبلاگها
غرفه ۶۹
-تصمیم داریم هر روز یه مهمون ویژه داشته باشیم.
- نشریه رو با تخفیف ویژه عرضه می کنیم.
- با همدیگه گپ می زنیم و بحث و جدل می کنیم.
-در مورد اینکه چرا از دولت نهم و دهم حمایت می کنیم، تا دلتتون بخواد، توضیح می دیم...
گویا اول جلسه،دبيركل سازمان همكاريهاي اقتصادي (اكو) شعری را درباره بلبل خوانده بود و همین باعث شد که مشایی بگوید: چون شعری درباره بلبل خوانده شد و بلبل بیشتر از ما به گردشگری اهمیت می دهد، مناسب است این اجلاس را به عنوان گل و بلبل نامگذاری کنیم(!)
خدا کمک کرد که توانستم خنده ام را کنترل کنم. فقط تونستم خیلی زود خودم رو به بیرون از سالن برسونم.
با خودم فکر می کردم شاید این شگرد مشایی ه که می خواد با گفتن این جملات، به حساب خودش، بازتاب رسانه ای صحبتهاش رو زیاد کنه؟!
پی نوشت ها:
-غذای هتل لاله اگرچه بد نبود ولی ویژگی خاصی نداشت.
- از مهمانان داخلی با غذای ساده ای پذیرایی شد و ریخت و پاشی در کار نبود.
- از وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان در مورد امنیت توریسم در این کشور پرسیدم که گفت، از ۳۴ ولایت، فقط ۲ ولایت در حال ایجاد و تکمیل امنیت برای حضور گردشگران است(!)

پیش از این فکرهای بدی در مورد این جور تجمعات داشتم ولی نظم مجلس و سنگینی و وقار نوازندگان گروه قمر به اضافه پرمحتوایی اشعار انتخاب شده توسط سالار عقیلی باعث شد که به شرکت در کنسرت ها علاقمند بشم...
البته قیافه های خاصی هم در بین جمعیت دیده میشد که حسابشون از بقیه مردم جدا بود. سالار عقیلی وقتی با تشویق ویژه مردم روبرو شد به جای خود بازگشت و قطعه وطنم رو اجرا کرد...
نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
برای شنیدن این ترانه اینجا(+) را کلیک کنید...
وسط جلسه در این فکر فرو رفتم که وقتی اینجا با نسکافه نستله از مهمانان مسلمان پذیرایی می کنند، چه انتظاری از "علی قوی تن" می رود که مواظب اسم فیلمش "نسکافه داغ داغ" باشد... باید به جاهای دیگری اعتراض کرد...
حالا که می خواستم این مطلب را بنویسم یادم آمد که مردادماه گذشته در جریان اجلاس روسای آموزش و پرورش سراسر کشور، حتی آبهای معدنی هم تولید شرکت نستله بودند. روزانه هزاران بطری از آنها بین حضار توزیع می شد. نسکافه هم که برای پذیرایی ساعت ۱۰ و عصرانه مهیا بود!!! وقتی هم که با بروبچز حراست این موضوع را در میان گذاشتم، با تعجب نگاهم کردند، گویی اصلا در باغ نیستند!!!

مدیرکل جدید روابط عمومی صداو سیما رو چقدر میشناسید؟!
دیشب مراسم معارفه «مسلم میرزاپور» به عنوان مدیرکل روابط عمومی سازمان صداوسیما برگزار شد.
میرزاپور وقتی که معاون حقوقی و امور مجلس وزارت آموزش و پرورش بود، چند خاطره برای من باقی گذاشت.
۱- وقتی که آقای وزیر سوار پژوی ۴۰۵ می شد و از همون هم اکراه داشت، مسلم خان با افتخار سوار زانتیا میشد و این اعتماد به نفسش برام جالب بود.
۲- همیشه خوش تیپ و اتو کشیده بود. ضمنا کمتر میشد که در صف جماعت ظهر و عصر حاضر نشه.
۳- یه بار که میخواستیم از ایشون گفتگویی بگیریم خیلی بالا و پایین کرد و عاقبت هم با همیاری همسایگان(!) تونست در یک مصاحبه بی خطر شرکت کنه.
۴- فاکتورهای روابط عمومی و از جمله نگاه هم باید به امضای ایشو نمیرسید که یادم نیست سنگ اندازی کرده باشه.
۵- مشاوران رسانه ای خوبی داره که باید اونها رو هم به صدا و سیما ببره تا بتونه در این پست موندگار بشه...
۶- براش آرزوی موفقیت میکنم...

نامه ای سرگشاده به وحید جلیلی، سردبیر سابق "سوره" و فعلی "راه"
وظیفه شما سنگین تر از آن است که خبط هایی اینگونه حقیر و اندک از ساحت مقدستان صادر شود!

برادر عزیزم، جناب آقای وحید جلیلی؛
با سلام و احترام؛ قبل از هرچیز لازم است علت سرگشاده بودن نامه ام را بازگویم. بی شک شما نه فرصت خواندن چنین نامه هایی را دارید و نه شأنتان اجازه اندیشیدن به چنین واقعیت هایی را می دهد. از این رو شاید سرگشادگی نامه باعث شود که دوستان و همقطارانتان، برخی نکات به ظاهر مهم آن را در گعده های دوستانه، برایتان باز گویند و شما نیز از سر لطف به نگارنده، شنونده آنها باشید...
آقای جلیلی؛
اگر چه از اولین دیدار رو در روی ما، مدت بسیار کوتاهی می گذرد اما عشق وافر به قلم و قدم شما در عرصه جهاد فرهنگی، آنچنان پیوندی میان حقیر و شما برقرار کرده بود که نسبت به بسیاری از دوستان به ظاهر "قریب" شما به شما نزدیکتر بودم. و آنچه من را در این سالهای مدید از زیارت محضرتان باز می داشت، نرسیدن به وضعیتی بود که مع الاسف اینک به آن رسیده ام و ای کاش که آن دیدار کذایی، هیچگاه رخ نمی داد!
هیچ تقصیری بر ذمه رفیق مشترکمان نیست که ساعات حضورتان در دفتر"راه" را برشمرد و در باغ سبز نشان داد که بیا و ببین که چه جمع با صفا و ویژه ای داریم... و من در تمام طول مسیر به این اندیشیدم که در این جمع، جایی دارم یا نه. کاش در آن روز نسبتاً گرم تابستانی که برای قدری خنکی، کنار درب ورودی جا خوش کرده بودم، گرمای سلام و علیکتان، آنگونه هرم تیر و مرداد را از یادم نمی برد!
برادر جلیلی؛
امثال شما را زیاد دیده بودم. اساتیدی که خورشید وجودشان، روشنی بخش محفل دوستان بود و باید می دانستی که چقدر به آنها نزدیک شوی که آتش نگیری و نسوزی. هنوز بوی جزغاله های بروبچه هایی که اینگونه سوختند و خاکستر شدند، مشام خاطرم را می آزارد. بله، حواسم بود که چقدر نزدیک شوم البته که خورشید شما هم به قدر خورشیدهای قدیم، گرما و حرارت نداشت. اصلاً شاید پرژکتوری بودید که در تاریکی روزگار ما به کار می آمد و غنیمت بود!
هرچه بود، آنگاه که آن رفیق شفیق آمد که سنگر خالی، مانده است، بسم الله؛ لحظه ای درنگ نکردم. آمدم و با همه فراز و فرودها ساختم؛ تاجایی که صدای بعضی از همسنگران درآمد که چرا اینگونه؟!
آقای سردبیر؛
شاید در آن 13 روز کذایی که چهارمین "راه" برای رسیدن به اهدافمان را زیرسازی می کردیم، هیچ کس حتی شما نفهمیدید که چگونه روح و روانم آسفالت شد و البته راضی بودم به اینکه در این مدت، چندباری شما را می دیدم و می آموختم آنچه باید... در آن روزها به انحاء مختلف آزمایش شدم و هرکسی به نوعی مرا برای اینگونه کارکردن، مزمت می کرد؛ اما رسم جوانمردی، ساختن "راه" تا ایستگاه آخر بود. منتی نیست، چون حتی خودم هم باور نمی کردم که در آن 13 روز به قدر 130 ماه آموختم و تجربه اندوختم.
جلیلی عزیز!
آنچه تا اینجا نوشتم را یا می دانی و یا به دانستنش علاقه ای نداری؛ ولی ناچار بودم که در فضایی روشن حرف اصلی ام را بگویم؛ تا این سطرها، جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی را دشمن شاد نکند.
برادر جلیلی؛
رفیق مشترکی می گفت مدل (قای)جلیلی مثل (آقای دکتر) احمدی نژاد است. شخص محور است و تک رای... من که حامی دکتر بوده و هستم، نمی دانستم چه بگویم. شاید راست می گفت ولی نمی توانستم بپذیرم که اشتباهات دکتر از جنس اشتباهات شما باشد. آنچه در این میان بیش از هر چیز ذهنم را مشغول کرد اینکه می دیدم چه نیروهای پا به کار و توانمندی در سایه فرد محوری و تک رایی شما در سایبان برافراشته در کنار "راه" فنا می شوند و به هیچ جایی هم بر نمی خورد!
برخی دوستان که شهرستانی اند و اطاعت محض در خونشان است و برخی نیز به امید خدمت در این "راه" مقدس، اشتباهات شما را بزرگوارانه، نادیده می گیرند.
احیا کننده نسل چهارم سوره!
آخر این چه روشی است که در پیش گرفته اید؟ در این جبهه سخت و این "راه" پرسنگلاخ، کدام آئین حرفه ای شما را برآن داشته که اینگونه شخص محورانه، از واگذاری کمترین اختیارات به نیروهای توانمند اطرافتان خودداری کنید؟!
آقای سردبیر!
مگر "وحید جلیلی" چند سال عمر می کند؟! بعد از آن چه کسی می خواهد راهبری راهیان را به عهده بگیرد؟!
مطمئن باش که سنگرهای این جبهه هم یکی پس از دیگری سقوط خواهد کرد. نه فرمانده ای تربیت کرده ای و نه جرأتی داده ای که کسی در وسط میدان نشان بدهد که چند مرده حلاج است.
جناب آقای جلیلی؛
کاش خرج تیر و تفنگ این جبهه را از حساب شخصی تان می دادید تا من هم مجبور نشوم در دل نیمه شب، از سر تباهی یک عشق قدیمی و امر بمعروف و نهی از منکر (که چندی است شما به اهمیت آن پی برده اید) این گونه بنالم و بنویسم. آخر کی می خواهیم بفهمیم که آن جایگاه رفیع و آن نهاد مقدس، مقدس، عاشق گیسوان دلربای جلیلی نیستند که سخاوتمندانه دست به جیب می شوند. آنها جلیلی را نماینده یک تفکر و ایده انقلابی می دانند که می تواند یک خط آفندی را در جبهه فرهنگی هدایت کند و با قدرت به دل دشمن بزند و با خط های دیگر، دست الحاق بدهد.
برادر عزیز؛
یا عطای این فرماندهی را به لقایش ببخشید و یا اینکه قبول کنید یک فرمانده نمی تواند هم بیسیم چی باشد، هم آرپی جی بزند و هم زخمی ها را مداوا کند. فرمانده فقط باید فرماندهی کند، گرچه همه آن کارها را بداند. اگر به حساب دست روزگار هم که بگذاریم، اینک از شما چنین انتظاری می رود و حیف که توجه شما به این مهم، بسیار کمتر از آن چیزی است که باید باشد. میان منش و روش شما به ویژگی هایی که برای فرماندهان درنهج البلاغه آمده و آن چیزی که از تاریخ جنگ خودتان روایت کرده اند و آن چیزی که در کلام "آقا" شنیده ایم، فاصله بسیاری است که قلب ما را به درد می آورد.
آقای جلیلی؛
یکی از شگردهای فرماندهی تان که به شدت تعجب آور بود اینکه معتقد بودید به همسنگرانتان آذوقه ندهید تا با انباشت تجهیزات، به اندازه یک خط، بیشتر فتح کنید؛ غافل از اینکه در فتح آن خط، دیگر نیرویی در نیروهایتان باقی نمی ماند!
برادر وحید؛
حالا که برافروخته شده اید و یا این نوشته را به سخره می گیرید، به قدر 2 – 3 دقیقه ای فکر کنید. می دانم تا به حال کسی جرأت گفتن این حرفها را در پیشگاه شما نداشته ولی می دانیم و می دانید که در عصر آخرالزمان، وظیفه فردی چون شما سنگین تر از آن است که خبط هایی اینگونه حقیر و اندک از ساحت مقدستان صادر شود.
و در آخر اینکه دوست داشتیم همکاری اندکم با مجموعه "راه" ادامه یابد. چرا که همچنان تجربه هایی بود که به اندوختنشان نیاز داشتم ولی دریغ که نمی توانستم بیش از این ببینم و سکوت کنم.
برای شماره 4 از هیچ کوششی دریغ نداشتم و برای کاستی ها، امیدوار عفو الهی و حلالیت شمایم.
بی شک طعم شیرین دوستی با بعضی از همکاران هم "راه" را همیشه در کامم احساس خواهم کرد و آرزو دارم که در صورت اصلاح امور، به حد تک تیرانداز در یکی از دسته های عمل کننده در این جبهه، ایفای نقش کنم.
رویه تان اصلاح و "راه" تان هموار باد!
مدیرهنری چهارمین شماره نشریه "راه"
میثم رشیدی مهرآبادی
راستی امسال به نظرم اومد که جمعیت نماز کمتر بود.
نظر شما چیه؟

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه آمد و در جا وزیر کشور شد!!!

برای او دعا کنید... برای سلامتی جسمی و صحت روحش تا برخی کاهای ویژه را دیگر از او نبینیم...
چهارمین شماره ماهنامه صبح دوکوهه که ویژه نامه ای برای دفاع مقدی است به روی کیوسکهای مطبوعاتی رفت.صاحب امتیاز و مدیر مسئول و احتمالا سردبیری این نشریه بر عهده مسعوددهنمکی است.
معرفی مفصل تر رو اینجا بخونید...