چند قرن بعد، دستور داد تا بهشت را تزیین کنند. می خواست محمد را واردش کند. محمد اما با دیدن بهشت ذوق زده نشد و با نگرانی به جبراییل گفت: امتم چه؟ و خدا پیغام فرستاد که هوای امت او را خواهد داشت. محمد امین تا آخرین لحظه به فکر ما بود...
آیا دیدارش در جنت و رضوان نصیب خواهد شد؟
پی نوشت:
- بوی عید آمده است اما احساسش نمی کنم. واقعا علتش را نمی دانم. به هر حال عید همه دوستان مبارک!
- باورم نمی شود سال ۸۷ با همه نحسی ها و مشکلاتش در حال اتمام است. سال ۸۸ هنوز نیامده برایم پیغام های خوبی فرستاده است. برای شما چه؟
- فراوانی میوه و شیرینی و آجیل در بازار با قیمتهای منصفانه را تا این حد احساس نکرده بودم. خدا پدر دکتر را بیامرزد که به فکر شادی همه هست...
- به خودم و شما توصیه می کنم فرصت مطالعه در ایام عید را از دست ندهیم...
جالب است بدانید این یادداشت به قلم کسی نوشته شده که در آستانه انتخابات یک رسانه جوان و جوانگرای کشور را در سراشیبی سقوط قرارداده و هیچ کسی هم نیست که تذکری به او بدهد.
هر جا صحبت می شود، همه به اخلاق تند و غرورآمیزش اشاره می کنند و بزرگترهای رسانه ای اصولگرا هم چشمشان را بر این خبط بزرگ بسته اند.
ایجاد بدبینی برای تعدادی خبرنگار که با تلاش برخی، در حال پیوستن به جمع موافقان دولت نهم بودند کمترین خیانتی است که او مرتکب شد و به هیچ وجه قابل بخشش نیست.
برخی معتقدند چون به احتمال قوی، صفارهرندی در دولت دهم وزیر ارشاد نیست، و به تبع او خیلی دیگر نیز نبودنی خواهند بود، این افراد از چند ماه باقیمانده کمال بهره برداری را خواهند کرد. خبرهای رسیده، دایره این بهره برداری ها را از مسائل مادی تا جلسات دونفره با بازیگران زن در پشت درهای بسته گسترده کرده اند!
با این همه دم عیدی پولمان را بدهید ما برویم!!!
هر روز از تقاطع همت و صیاد می گذرم
نگاهی به افق جنوبشرق
و سلامی...
و شبها
از همان مسیر برمی گردم
و اگر چه او رفته است
دعایی
و درد دلی
بویش را در شهر نمی شنوم
شاید جنگ زمستان و بهار
اثرش را خنثی کرده است
شاید هم
برایش رنگ و بویی نمانده که در فضای شهر بپیچد...
یادش اما
همیشه در کنار من است
و دعایش
همیشه بر زبانم...
با تشکر باشگاه روزنامه نگاران جوان
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه قدم می زنه
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو بهم می زنم
گریه که سهله زیر چتر شونه ش
تا آخر دنیا قدم می زنم...
شگرد کثیف او و بیشتر همکارانش را می دانستم. گفتم: یا باز می کنی یا یک ریال هم نمی دهم!
وقتی دید که روی حرفم هستم و گفتم که در کودکی موجی شده ام و قرصهایم را نخورده ام، دست به کار شد...
۵ دقیقه بعد همه چیز باز شده بود... حتی گره اخمهای من... به جای ۱۰ تومن ۱۳ تومن دادم... اگر طمع نکرده بود تا ۲۰ تومن هم می دادم.
این را گفتم تا با شگرد این صنف آشنا بشوید... انگار اخلاق برخی هاشان بوی فاضلاب می گیرد...!
در مراسم های عزاداری بعد از نماز، شام می دهند و سپس نوحه خوانی و سینه زنی شروع می شود.
جوانان دست چپ خود را بر روی شانه بغل دستی می گذاشتند و با دست راست به طریقه سه ضرب سینه می زدند.
خانمها شام نذری را می پزند و مردان هم در پذیرایی کمک می کنند.
پی نوشت:
- نمیدانم چرا گذشت زمان را حس نمی کنم. انگار در خلائی فر رفته ام و دوست ندارم از آن بیرون بیایم. بارانی که از دیشب باریدن گرفت این حس را تشدید کرده است.
- چند شب پیش در هوایی مه آلود کنار دریا بودم و چند متری ام را نمی توانستم ببینم. یاد همه دوستان بودم در آن فضا که پیشتر در فیلمهای جنایی و پلیسی دیده بودم.
- سخت محتاج دعای خیر دوستانم... لطفا دستانتان را بالا ببرید و بگویید: خدایا فلانی را نجات بده!... ممنونم... دعایتان قبول حق ان شا الله...