براي حرفهايت تره هم خرد نميكنند!
با چشمبرهمزدني سه سال از آن روزهاي خاطرهانگيز گذشت. آن شبهاي بهيادماندني كه سواره و پياده در خيابانهاي تهران ميگشتي و براي دكتر (احمدينژاد) تبليغ ميكردي؛ صبح، فيلم تهيه ميكردي. ظهر تدوين ميكردي و عصر در حالي كه تلويزيوني روي دوش و دستگاه سيديخواني زير بغل داشتي آن را براي مردم مشتاق پخش ميكردي.
چه لذتي داشت وقتي از بروبچهها و رفقا پول جمع كردي و طرحي زدي و شبانه پاي دستگاه دوورقي چاپ ايستادي تا تراكت تكرنگت، رنگ انتخابات را عوض كند. بچههاي شاخه دانشجويي يكي از ستادها از كمبود اقلام تبليغاتي ميناليدند و شايد آن روزها هيچكس اينقدر ايمان نداشت كه حساب كار در جايي ديگر مشخص شده است. حالا كه پول بيشتري نبود تا تراكتهاي چهار رنگ چاپ كني و برچسب بزني، مقوا كه بود. چند ماژيك رنگي هم ميخريدي و ميشدي دستگاه توليد بروشور و تراكت.
در آن شبهاي خاطرهانگيز حتي بايد خسارت اتومبيلت كه طرفداران رقيب از خجالتش درآمده بودند را هم ميپذيرفتي تا خداي ناكرده به بياخلاقي انتخاباتي متهم نشوي! يقين داشتي كه دكتر با هرگونه درگيري و حتي مشاجره لفظي مخالف است.
شب آخر تبليغات دوره دوم كه يادت هست. ميدان نارمك را ميگويم. طرفداران رقيب هر چه ميخواستند ميگفتند ولي تو و دوستانت فقط در حمايت دكتر شعار ميداديد. ساعتي بعد فرمان را به سمت «جردن» و «پارك وي» كج كردي. آنجا ديگر از حد گذشته بود. احساس تنهايي عجيبي وجودت را پر كرده بود اما هنوز اميد داشتي. انگار كسي در ضمير ناخودآگاهت ميگفت كه اندكي صبر، سحر نزديك است...
و چه زود صبح شد. با همان مقدار انرژي باقيمانده، نماز صبح را خواندي، صبحانهاي خوردي و با يك نگراني شيرين و متفاوت به خواب رفتي. وجدانت راحت بود كه تا حد توان، تلاش كردهاي و ناگزير بودي كه نتيجه را به خدا بسپاري...
و انتظار طولاني نشد. خبر كوتاه پيروزي آنقدر خوشحالت كرده بود كه سر از پا نميشناختي. فقط ميخواستي فرياد بزني و شادي كني. باز هم دست به كار شدي تا پول جمع كني، شيريني بخري و توزيع كني. حالا غمي كه از تخريب دكتر و تفكراتش در گفتوگوي ويژه خبري شبكه2 بر دلت نشسته بود داشت آرام- آرام رنگ فراموشي ميگرفت. حتي ديگر قطع شدن برق در زمان پخش صحبتهاي دكتر هم بايد فراموشت ميشد. دوران جديدي آغاز شده بود. دوراني متفاوت و حساس...
***
حالا سه سال گذشته است. با همه فراز و فرودهايش. تو در گوشهاي نشستهاي و خاطراتت را مرور ميكني. چه كارهاي متهورانهاي كه از دولت نهم ديدي و چه انتظاراتي كه برآورده نشد. ولي وقتي از همه آنها معدل ميگيري باز هم چراغي در دلت روشن است.
مهمتر از آن وقتي خود دكتر بيپرده و بيواسطه سخن ميگويد، رنگ و بوي همان روزها را دارد. حتي از پشت شيشه تلويزيون چنان امواج پرحجمي را به سوي ذهنت روانه ميكند كه متحير ميشوي از آن همه انرژي. تعجب، تمام وجودت را پر ميكند وقتي ميبيني ساعت 10 شب همانطور سخن ميگويد و انرژي دارد كه در شش صبح. اينجاست كه از برخي كملطفيها و كمكاريهاي اطرافيان دكتر، راحتتر ميتواني بگذري و عبور كني. دلت به اين خوش است كه انتخابت اشتباه نبوده.
***
از همه اينها گذشته، حمايتهاي صريح و روشن «آقا» قوت قلبت را بيشتر كرده است. هر چه «دودوتا چهارتا» ميكني ميبيني كه اين حمايتها معمولي و متداول نيست. هر وقت انتقادي غيرمنصفانه را ميشنوي، فقط سكوت ميكني. ايمان داري كه هم «آقا» و هم «دكتر» اينگونه راضيترند. يقين داري كسي كه مقابلت نشسته و اين همه خدمت بيمنت را ناديده ميگيرد براي حرفهاي تو هم تره خورد نميكند. پس چه بهتر كه سكوت كني و قضاوت را به تاريخ بسپاري. شك نداري كه كارهاي زيربنايي دولت نهم، بالاخره امروز و فردا نتايجش را به رخ همه ميكشد.
***
بايد دعا كني. براي آينده خودت و كشورت. و براي همه كساني كه بيمنت به تو و كشورت خدمت ميكنند. در اين روزهاي سخت، بعد از «آقا»، چه كسي بيشتر از بقيه، گوي سبقت را در خدمتگزاري ربوده است؟ دعا كن... دعا و توكل.