سن و سال بالايي نداشت ولي سختي روزگار و زخم جراحات شيميايي به کلي پيرش کرده بود. بيشتر موهايش سفيد شده بود و جاي خالي دندانهايش، صورتش را تکيده تر مي کرد...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اهل قلم بود و در بيشتر نشريات و جرايدي که به جبهه و جنگ مي پرداختند، قلم زده بود. نوشته هايش بي ريا بودند و سوز آنها براي حل مشکلات جانبازان، به خوبي احساس مي شد.چه گزارشهايي، چه گفتگوهايي و چه مقالاتي که بي تاخير به دستم رساند تا در صفحه، بگنجانم! چه سفرهايي که با هم براي تهيه گزارش رفتيم و آخرينش، ماه عسل همسرم بود!
چند روز مانده به موعد عروسي، ماموريت تهيه گزارش از رالي جانبازان کشور به دوشمان افتاد و من به همراه همسرم راهي تبریز شدم. مرادقلي هم بود.هميشه خندان و هميشه آماده براي گرفتن مصاحبه و عکس. انرژي اش من را هم به حرکت در مي آورد.
چند ماه قبل از آن براي گزارش صعود جانبازان به قله سبلان، عازم اردبيل شديم. من با هر زحمتي بود تا پناهگاه رفتم و او مردانه تا قله رفت.او هميشه در قله بود...
پسرش زنگ زده بود تا خبر دردناک رفتنش را بدهد و او به من گفت که دوشب قبل از يلدا، با شوق و ذوق اينترنت خانه را راه اندازي کرد تا وبلاگش را از خانه به روز کند. ۲۸آذر آخرين پستش را نوشت و دو شب بعد، در نيمه شب يلدا به آسمان پر کشيد...
روحش غريق رحمت خداوندي و صبر، همراه بازماندگانش باد!
شادي روحش صلوات و حمد وسوره...
اين هم نشاني وبلاگ مرحوم مرادقليhttp://morad123.persianblog.com/